خرید بک لینک

روانشناسی عشق

...................................................................................... شعرهای عاشقانه مولانا | دو بیتی و شعر مولانا درباره عشق (هميشه به روز باشيد )) گلچین شعر وادب فارسی گلچین شعر وادب فارسیان و جهان : عکس نوشته اشعار زیبا و عاشقانه) : خوش آمديد گلچین سروده های مریم گلچین سرودهای مریم : شاعران بزرگ ایران و جهان : عکس نوشته اشعار زیبا و عاشقانه | گلچین شعر وادب فارسی گلچین شعر وادب فارسی ایران و جهان : عکس نوشته اشعار زیبا و عاشقانه ................................... فارسی نوین

شعرهای عاشقانه مولانا | دو بیتی و شعر مولانا درباره عشقفارسی نوین

گلچین شعر وادب مریم

مطالب علمی و مطالعات علمی روانشناسی

عشق

امروز از نظر علمی میدونیم یک احساس و هیجانی به اسم عشق وجود داره، که با بقیه احساس‌ها مثل خوش آمدن یا دوست داشتن یا محبت و یا تمایل جنسی متفاوت است.
عشق عبارت است از جذب دو پديده در هم كه تركيب جديدي را به وجود مي آورند؛ به طوري كه از دو پديده اول، اثري به جاي نمي ماند .
لازم به توضيح است كه ريشه اين كلمه « عشقه » به معناي گياهي پيچنده است.
عشق يك پديده روان شناختي است كه در انسان با آغاز بلوغ ايجاد مي شود و همزمان با صفات بلوغ و هورمون هاي داخلي رشد مي كند و مشكلات كلينيكي اي را براي انسان به وجود مي آورد كه شامل موارد زير است:
پديده بلوغ تحت تأثير هورمون هاست كه همراه با آن تغييرات روان شناختي ايجاد مي شود و اگر سن بلوغ چه در زن و چه در مرد زودتر يا ديرتر شروع شود، مشكلات مربوط به بلوغ ايجاد مي شود و اين تغييرات تا پايان سن 18 سالگي ادامه مي يابد. همان طور كه گفته شد ، تغييرات فيزيولوژيكي، همراه با تغييرات خلقي و رفتاري در دختران و پسران است . هم زمان با اين تغييرات، تغييرات شيميايي در مغز ايجاد مي شود كه پديده عشق را به وجود مي آورد و شامل تپش قلب، اضطراب، بي قراري، انتظار و... است.
بيشترين چيزي كه درمانگران بايد به آن توجه كنند ، بلوغ و آثار روان شناختي آن است. مسأله بعدي، نوع الگو و حالت هاي هيجاني در بدو امر آشنايي دختر و پسر است كه برانگيختگي هيجاني را ايجاد مي كند و اگر پدر و مادر يا مشاور خاصي نداشته باشند ، دچار انحرافات خاصي خواهند شد.
دختر و پسر بعد از برانگيختگي هيجاني، تجربه مشتركي را آغاز م ي كنند و به هم نزديك مي شوند و مرزهاي رواني بين دو نفر از بين مي رود. سپس تصوير ايدئال در هر دو (دختر پسر) ايجاد مي شود .
در اينجاست كه تصوير خوب يا بد از پدر و مادر ، خود دوباره در تصور طرف مقابل زنده مي شود و فرد را به سوي ديگري به عنوان خدمت كننده مي كشاند و حالت چسبندگي به وجود مي آيد كه همان عشق است.
قبلاً گفته شد كه شرايطي براي ارتباط يا جدايي بين زن و مرد ايجاد مي شود و در اينجا عشق تداوم ارتباط است.
كوچك ترين تزلزل در مراحل رشد انسان ، باعث از بين رفتن يا عدم شكل گيري يا تكميل عشق مي شود و درمانگر بايد به اين نكات توجه كند.
عشق داراي سه عنصر است:
تعهد: تعهد دو نفر براي كمك هاي ويژه به هم.
جذابيت: زيبايي و جاذبه هاي جنسي ناشي از بلوغ .
صميميت و نزديكي: هم سطحي اطلاعات باعث صميميت و نزديكي مي شود.
درجات تعهد، زيبايي، جاذبه ها و صميميت زن و مرد بايد توسط درمانگر ارزيابي شود تا ميزان عشق ميان زن و مرد را بفهمد.
ریشه عشق تمایل جنسی است و فروید به درستی میگه: عشق والایش میل جنسی است. یعنی “تمایل جنسی” وقتی به “ظریف‌ترین” و “لطیف‌ترین” و “انسانی‌ترین” و “اخلاقی‌ترین” و از نظر بسیاری، “روحانی‌ترین” درومد، به عشق تبدیل میشه و به همین دلیل به نظر من عشق فقط رابطه میان دو انسان برابر زن و مرد است.
عشق یک شناخت، یک احساس و یک چالشی است که یک فرد نسبت به دیگری پیدا می‌کند؛ تا آن‌جایی که همه چیز مربوط به آن فرد به اندازه خودش اهمیت، ارزش و اعتبار پیدا می‌کند. یعنی: آزادی آن فرد به اندازه آزادی خودش، زندگی آن فرد به اندازه زندگی خودش، شادی آن فرد به اندازه شادی خودش، غم آن فرد به اندازه غم خودش، خوشبختی آن فرد به اندازه خوشبختی خودش، اهمیت پیدا می‌کند.
عشق احساس و هیجانیه که نتیجه شناخت و اگاهی است، که من و شما رو به این‌جا میرسونه که، راحتی و خوشحالیِ اون آدم، به اندازه راحتی و خوشحالیِ خودتون مهمه، اسمش میشه عشق..
لذا اگر دو نفری همدیگر رو نمیشناسن و عاشق هم میشن، اصلاً از نظر علمی عشق نیست. این‌ها میتونه عمق خالی بودن و تنهایی باشه که یک نفر میره وجود یک نفر دیگه رو پر می‌کنه.
اریک فروم ( Erich Fromm ) می گه : مادری فرزندش رو دوست داره، که همه فرزندان دنیا رو دوست داشته باشه.
عشق یک زمینه فلسفی و نظام باورها و اعتقادات می‌خواد. بخاطر همین خیلی از مردم بخاطر باورهاشون اصلاً توانایی عاشق شدن رو ندارند.
عشق از مفاهیم بدیهی و غایی تجربه انسانی است که جان می دهد و جان می گیرد. انسان ها برای عشق می کشند و می میرند.
عشق چیست ؟
نظریه های روانشناسی مستقیم و غیرمستقیم این تجربه انسانی را توصیف و تبیین کرده اند، اما این مفهوم هیچگاه به شکل مستقیم تعریف نشده است. در این مقلاه مفهوم عشق از سه منظر در تجربه انسانی تعریف شده است:
نخست، عشق بنیادی ترین نیاز روانی است که کامیابی از آن اسیدهای آمینه ساختمان روانی را می سازد. در فرایند کامیابی و ناکامی عشق، دو هیجان بنیادی همبسته مهر و قهر از آن متولد میشود.
در منظر دوم عشق یک هیجان همبسته با خشم است که احساس گناه و همدلی سنتز این دو هیجان بنیادی آمیخته است.
سوم، عشق یک خصیصه انسانی است که حرکت و تکامل در پیوستار از خودشیفتگی به شفقت را منعکس میکند. انسانها به شکلی پایدار و با رفتارهایی عادت وار، از تمرکزگرایی خود برای مهر دیدن آغاز میکنند و در فرایند ناکامی بهینه و آسیب زا در این گذار، به سوی تمرکز زدایی از خود و پرورش ظرفیت مهرورزی تا پایان عمر ادامه میدهند.
شکی نیست که عشق و مهر از مهمترین تجربه ها و مسائل زندگی انسانی است. عشق از معدود ارزشهای غایی است که انسانها به خاطر آن میمیرند و میکشند. عشق با زندگی انسان گره خورده است. از دشواری های بررسی این مفهوم کاربرد گستردهی آن است: از جوانی که بر صورت معشوقش به خاطر اینکه از او در خواستگاری جواب رد شنیده و اسید پاشیده است تا حافظ و مولوی که همه خود را عاشق می نامیدند. شاید بسیاری از فلاسفه معتقد باشند که این فقط یک اشتراک لفظی است و مثل کلمه “شیر” است که هم شیر آشامیدنی را شیر میگوییم، هم شیر درنده جنگل را و هم آن وسیله ای که از آن آب بیرون میآید. اما باز این سؤلا مطرح است که چرا بین این مفاهیم اشتراک لفظی وجود دارد؟ این موضوع در زبان فارسی قابل بررسی است که چرا به سه چیز که ارتباطی باهم ندارند شیر میگوییم. بین این سه واژه ارتباط منطقی وجود ندارد و از این رو اشتراک لفظی است، اما ارتباط روانشناختی و زبانشناختی باهم دارند. اگر توجه کرده باشید: شیر آشامیدنی را شیر میگوییم چون ماده ای مغذی و قوت بخش است و اگر از آن بخوریم مثل شیر، قوی میشویم. به شیئی که از آن آب میآید شیر میگوییم زیرا زمانی که تازه آب آشامیدنی لوله کشی شده بود، شیرهای آب دسته هایی بزرگ داشتند که از دور شبیه سر شیر بودند. بنابراین با اینکه به نظر شیر آب، شیر خوراکی، و شیر درنده هیچ ارتباطی با هم ندارند اما به لحاظ زبانشناختی دلایلی هست که در زبان فارسی لفظ شیر به هر سه اینها اطلاق میشود. عشق هم بی شباهت به این مثلا نیست.
اگر آن بیمار روانی را که درواقع دچار جنون عشق شده و همچنین حافظ و مولوی، همه را عاشق می نامیم، حتماً شباهت و قرابتی بین آنها وجود دارد. قصد دارم به نوعی درباره این موضوع صحبت کنم که سبب اشتراک لفظی این واژه چیست. شاید بتوان ادعا کرد که تجربه آن جوان اسیدپاش و تجربه حافظ و مولوی از یک جنس و از یک طیف است و بی وجه نیست که در هر دو تجربه واژه عشق را به کار میبریم.
نکته دیگر اینکه وقتی به ادبیات عرفانی خودمان نگاه میکنیم تأکید بسیاری بر تعریف ناپذیر بودن عشق میبینیم: عرفا تأکید کرده اند که این تجربه بسیار بزرگ و غنی، و فراتر از حد تعریف است. بیش از صدسلا پیش که روانشناسان دغدغه تبدیل روانشناسی به علم را داشتند، به خصوص از اواسط قرن بیستم که ساینتیسیسم و علم پرستی- در سایه پیشرفت چشمگیر علوم پایه- با رشد قابل ملاحظه ای روبرو شد، بسیاری از دانشمندان تأکید داشتند که دانش را از ارزش جدا کنند. علم با مباحث ارزشی بیگانه است و بر حقایق عینی متمرکز میشود و از آنجا که عشق مفهومی ارزشی و غایت تجربه های انسانی است، روانشناسان از نظریه پردازی درباره عشق و دیگر مفاهیم ارزشی از این دست اِبا داشتند. به سبب همه دلایل مذکور، در ادبیات پژوهشی روانشناسی کمتر مطالبی درباره عشق وجود دارد، مگر در سالهای اخیر که بعضی روانشناسان در این مورد به نظریه پردازی و پژوهش پرداختند.
نظریه پردازی روانشناختی در باب عشق خط پایانی است بر فرضیه تعریف پذیر نبودن عشق. تعریف نکردن عشق، آدمی را که در تمام عمر با عشق در وجوه مختلف آن سروکار دارد، دست خالی و سردرگم باقی میگذارد. لازم است تصریح کنم که بسیاری از تجربه های انسانی قابل تعریف نیستند و همانطور که نمیتوان شیرینی، تندی، خشم یا غم را تعریف کرد، ادعای تعریف ناپذیر بودن عشق، بی وجه نیست. اما اینهمه به این معنا نیست که روانشناسان نباید درباره عشق و تجربه هایی از این دست نظریه پردازی کنند.
برای اینکه بفهمیم عشق چیست اول نگاهی به معنا و ماهیت آن می اندازیم و سپس به تاریخ نظریه پردازی پنهان و آشکار در خصوص عشق در روانشناسی بیندازیم.
عشق به مثابه یک نیاز
با تولد روانکاوی، فروید از مفهوم لیبیدو برای آن دسته گرایش ها و تمایلات جنسی استفاده کرد که به شکلی خام و کودکانه از ابتدای تولد فعالند و در بزرگسالی به تمایلات جنسی بزرگسال بدل میشوند. تا سالها در دنیای روانکاوی عشق همان لیبیدو بود و لیبیدو، همان تمایل جنسی یا گرایشی که ارگانیسم های زنده به صورت فطری برای جفتگیری و تولید مثل دارند. بعد از فروید، از صاحبنظران برجسته این حوزه ها باید به جان بالبی اشاره کرد که مفهوم دلبستگی برترین دستاورد فکری اوست.
غالب نظریه پردازان روانکاوی با این سؤال مواجه شدند: “چرا کودک مادرش را دوست دارد؟”برای فروید، پاسخ این بود: مادر کودک را تغذیه میکند، از کودک مراقبت میکند، نیازهایش را رفع میکند و غیرو. رابطه کودک-مادر از کارکرد ارضاکنندگی مادر منشعب میشود و عشق کودک به مادر ناشی از این است که مادر ابزاری برای ارضای لیبیدو و نیازهای “ایگو ” است. اما خط پژوهشی دیگری که بیش از هر چیز، متکی بر مطالعات عینی و روش شناسی علمی بود نیز به دنبال پاسخ به پرسش مطرح شده، دست به آزمون جالبی زد. هری هارلو ضمن مشاهدات دنباله داری توانست نشان دهد که رابطه بچه میمون با مادرش صرفاً برمبنای تغذیه و رفع نیازهای جسمی نیست. او در مشاهدات متعدد بچه میمون ها را در جوار عروسک هایی که جانشین مادر بودند قرار داد. یکی از عروسک ها که به وسیله شیشه شیر متصل به آن وظیفه تغذیه نوزاد را انجام میداد بدنی سیمی و فلزی داشت، و بدن عروسک دیگر که به منبع شیر متصل نبود و تغذیه نمیکرد با پارچه پوشانده شده بود. علیرغم اینکه بچه میمون برای تغذیه از مادر فلزی استفاده میکرد اما مادر پارچه ای را ترجیح میداد. کنترل متغیرهای مختلف (تغییر مزه شیر و شیرین تر کردن آن و…) نیز درنتیجه تأثیری نداشت: بچه میمون مادر پارچه ای را که آسایش تماسی مورد نیاز او را تأمین میکرد، بر مادر سیمی که صرفاً تغذیه میکرد و آسایش تماسی ای به همراه نداشت. ترجیح میداد. فقدان تماس با مادر در بچه میمون هایی که به هنگام تولد از مادر جدا شده و صرفاً تغذیه شده بودند با آسیب های جدی همراه بود: این میمون ها منزوی بودند، از برقراری ارتباط با دیگر میمون ها ناتوان بودند، نمی توانستند در بزرگسالی از بچه های خود مراقبت کنند و نسبت به دیگر میمون ها بسیار پرخاشگر بودند.
بالبی نیز با مشاهدات بسیاری که از بررسی نوجوانان بزهکار و مراکز نگهداری کودک به عمل آورد، به نتایج مشابهی در مورد رابطه کودک و مادر دست یافت که منجر به ارائه مفهوم دلبستگی –چسبندگی- شد. این فرایند بین نوزاد انسان و نوزاد دیگر پستانداران یکسان است و در بین دیگر حیوانات کمتر تکامل یافته به شکل نقشپذیری دیده میشود. چسبندگی از نیازهای فطری کودک است. نوزاد انسان به صورت فطری برنامه ریزی شده تا به همنوع خود -مادر یا مراقب جانشین او- بچسبد. مطالعات بعدی نشان داد که فرایند چسبندگی میتواند اشکال متفاوت داشته باشد: اینکه کودک احساس کند مادر همیشه هست و به هنگام نیاز میتواند به او بچسبد یا اینکه مادر در دسترس نیست، میتواند استراتژی های –سبک های- دلبستگی متفاوتی را سبب شود. اگر مادر دچار اختلالات روانی یا اهمال کار باشد آنوقت است که دلبستگی یا چسبندگی کودک به مادر بدل به نوعی دلبستگی ناایمن میشود. کودک در این صورت بازهم به مادر میچسبد، اما این بار چسبندگی توأم با امنیت و آرامش نیست. بذر اختلالات روانی از همین زمان کاشته میشود. از دید بالبی این چسبندگی نیازی بنیادین است و کارکرد این نیاز، همان چسبندگی است. به عبارتی چسبندگی نیازی درونی با انگیزه ای ذاتی است و علتی خارج از خود ندارد.
مری آینزورث و همکارانش در آزمایش ”موقعیت عجیب“ به بررسی سبک های مختلف دلبستگی پرداختند. این آزمایش از هفت مرحله سه دقیقه ای تشکیل میشود و مینیاتوری از جدایی زوج کودک-مادر، واکنش کودک به این فقدان و سپس بازگشت او به دامان مادر و واکنش کودک به این بازگشت است. طی این هفت مرحله مادر، کودک را در اتاقی ناآشنا تنها میگذارد و دوباره نزد او بازمی گردد. واکنش کودک به این سناریو سه سبک متفاوت دلبستگی را نشان میدهد: در وضعیت ایمن وقتی مادر کودک را ترک میکند، کودک احساس ناایمنی میکند، مادر بازمیگردد و ناایمنی فروکش میکند و کودک میتواند از مادرش در این فضای توأم با ناایمنی استفاده کند و آرام شود. زمانی که رابطه مادر و کودک نیاز به چسبندگی و دلبستگی را ارضا نمیکند، کودک دو استراتژی برای مواجهه با این موقعیت ناایمن نشان میدهد: کودکِ اجتناب گر از مادر اجتناب میکند، رویش را برمیگرداند و وقتی در آغوش مادر است، افسرده یا غمگین به نظر میرسد. سبک دیگر دلبستگی دو سوگرا است که در آن کودک هم میخواهد به مادر بچسبد و هم خشمش را بر مادر تخلیه میکند، یعنی از رابطه ای که با مادر دارد راضی نیست. نوع دیگر دلبستگی، دلبستگی آشفته است که به عنوان آسیب زاترین و مختل ترین سبک دلبستگی شناخته شده است؛ حالتی که کودک حتی نمیتواند گرایش اجتنابی و دو سوگرا نشان دهد: خشکش میزند، نه به سمت مادر میرود و نه از او اجتناب میکند و گاهی بی حرکت روی زمین میافتد. این سبک دلبستگی بستری برای اختلالات وخیم شخصیتی در بزرگسالی فراهم میکند.
در اولین قدم و بر اساس مطالعات در خصوص دلبستگی باید گفت وقتی صحبت از عشق میکنیم، درواقع از یک نیاز بنیادین صحبت میکنیم. عشق ورزی (انتخاب یک موضوع که معمولا اولین آن مادراست) نیازی گریز ناپذیر است و اگر ارضا نشود به مرگ می انجامد. تحقیقات اشپیتز نشان داد کودکانی که با محرومیت از مادر (فوت مادر در ابتدای تولد، طرد شدن کودک از جانب مادر، نبود مراقب دائم و…) مواجه بودند تقریباً بعد از 9 ماه میمردند. با استفاده از این یافته هاست که اشپیتز نتیجه میگیرد: کودک بدون مادر وجود ندارد. به زبان دیگر اگر نیاز به دلبستگی کودک در فضای رابطه ای ایمن با مادر ارضا نشود، کودک نمیتواند به حیاتش ادامه دهد. اینجاست که میگوییم عشق از نیازهای اساسی و غیرقابل اغماض است. کودک از مراقبش عشق میخواهد و اگر این نیاز تأمین نشود درصورتیکه کودک زنده بماند، بروز اختلالات و آسیبهای روانی گریز ناپذیر خواهد بود. به همین دلیل بعضی از محققین معتقدند بیماری روانی چیزی جز بیماری عشق نیست و ناکام ماندن این نیاز در سنین پایین منجر به انواع اختلالات روانی میشود. حال که شواهد متعددی در خصوص نیاز به دلبستگی و بنیادین بودن آن را بررسی کردیم، باید دید این نیاز بنیادین چگونه در طول زندگی متحول میشود. مشخصات رابطه ای که نیاز به عشق را ارضاء میکند.
قبل از اینکه درباره فرایند تحول صحبت کنیم، باید به چند سؤال پاسخ دهیم: مشخصات رابطه ای که دلبستگی ایمن را چه در نوزاد و چه در فرد بزرگسال حاصل میکند چیست؟ چه شکلی از رابطه میتواند نیاز به عشق ورزی را برآورده کند؟ اولین نکته صمیمیت است. صمیمیت یعنی اینکه مادر بتواند در رابطه با کودک، به احساسات خود و کودکش نزدیک شود و آنها را طرد یا انکار نکند. گاهی مادر تحمل گریه یا خشم کودک را ندارد و به هر شکلی (آگاهانه و ناآگاهانه) تجربه عصبانیت یا تجربه غمگین شدن کودک را سد میکند. این امر مانع رابطه صمیمی مادر و کودک است. مادری که در ابراز احساساتش به کودک خود مشکل دارد، یکی از مهمترین مؤلفه های رابطه متقابل را نادیده میگیرد. نکته دیگر صراحت یا شفافیت است. اینکه چقدر رابطه صمیمی من با فرزندم شفاف است؟ چقدر میتوانم موضع و احساس خود را به شکلی واضح و شفاف به طرف مقابل منتقل کنم؟ هر چه شفافیت بیشتر باشد، به لحاظ روانشناختی فرد بیشتر از این رابطه منتفع میشود. مؤلفه دیگر حفظ حریم رابطه و آزادی دادن است. خیلی از اوقات ممکن است والد از واکنش کودک عصبانی شود ولی در آن وضعیت به خود اجازه ندهد که به کودک فحاشی کند یا او را مورد ضرب و شتم قرار دهد. به عبارتی والد به خود اجازه هر کاری نمیدهد. حرمت نگهداشتن در رابطه یعنی: چقدر نسبت به وضعیت جسمی، روانی و رشد این کودک یا آن فرد دغدغه دارم؟ چقدر به طرف مقابل آزادی میدهم تا آنطور که میخواهد در رابطه رفتار کند؟
مؤلفه دیگر رابطه تماس فیزیکی است که الزاماً ماهیت جنسی ندارد. مثل در آغوش کشیده شدن کودک توسط مادر و… . در چنین رابطه ای نیاز فرد به عشق، یا به زبان بالبی به چسبندگی و دلبستگی ارضا میشود و فرد از عشق پر میشود.
درنهایت، مراقبت آخرین مؤلفه رابطه عاشقانه است. توجه به نیازهای فرد مقابل و تلاش در جهت ارضای آنها و حمایت از آسیب در شرایط تهدیدآمیز از مشخصه های رابطه ایمن و عاشقانه ای است که وجود فرد را لبریز از عشق میکند.
جمع تمام این مؤلفه ها (صمیمیت، شفافیت، حرمت و آزادی، تماس جسمانی، و مراقبت) در یک رابطه نادر است. باید پذیرفت که عشق عمده ترین نیاز انسان است، اما معمولا این نیاز به قدر کافی ارضا نمیشود و عجیب نیست که بخش عمده ای از تلاش های افراد در طول زندگی معطوف به بدست آوردن عشق میشود. در بسیاری از موارد افراد به دلیل فقدان تجربه رابطه ای رضایت بخش، از تعاملی رضایت بخش در روابط بعدی خود ناتوان اند، موضوعی که بیش از هر جا در رابطه زوجین ناسازگار به چشم میآید. از اینجاست که فهم چگونگی پرورش ظرفیت عشق ورزی اهمیت می یابد و شاید ازاین روست که عرفای ما تا این حد از عشق صحبت کرده اند. هرچند از طرفی سنایی میگوید: “عشق آمدنی بود نه آموختنی” و از طرف دیگر ملک الشعرای بهار میگوید: “فرزند مرا عشق بیاموز و دگر هیچ”. عشق اصلی ترین نیاز انسانی و سازندهی اصلی سازمان روانی و قوام دهنده آن است.
فرهنگ ما پر از تمثیلات و نکته هایی در باب ماهیت دفعی عشق و اشراق ناگهانی آن است. در زندگی مواقعی هست که در معرض فضاها یا تجربه هایی خاص قرار میگیریم و در یک لحظه مملو از عشق میشویم. ولی غالباً اینقدر خوشبخت نیستیم که فرد یا موقعیتی در زندگی ما قرار بگیرد و اینهمه عشق داشته باشد و بتواند ما را پر کند.
اولین قدم برای اینکه بتوانیم عشق را در خود پرورش دهیم و این نیاز را در خود و اطرافیانمان ارضا کنیم، این است که بدانیم چگونه عشق از ابتدای حیات ما پرورش می یابد. برای این امر باید هیجانات همراه با عشق را نیز مورد مداقه بیشتر قرار داد.
عشق به مثابه یک هیجان
از ابتدای تولد عشق و خشم پابپای هم حضور دارند. وقتی مادر در برآوردن نیازهای کودک ناتوان باشد، کودک اعتراض میکند. چون عاشق مادر است و پرخاشگری او منبعث از همین عشق ناکام مانده است. این امر میتواند به الگویی از عشق ناسالم در بزرگسالی بینجامد. از مشکلاتی که در عشق ناسالم وجود دارد دسترس ناپذیری است. مثلا فرد، کسی را برای ازدواج انتخاب میکند که دست نیافتنی است یا محبتی از طرف فرد مقابل به او نمیرسد.
فردی که از سلامت نسبی روانی برخوردار است موضوعی قابل دسترس را برای عشق ورزی انتخاب میکند. معمولا افرادی که برای عشق ورزی گزینه هایی دست نیافتنی برمیگزینند، همانهایی هستند که درگذشته از مراقبانشان عشقی اصیل دریافت نکرده اند. گویی یاد گرفته اند “موضوع عشق ورزی من موضوعی است که مرا از عشق و محبت سیراب نمیکند” و ناخودآگاه به دنبال افرادی میگردند که درنهایت آن محبت را که میخواهند، به آنها نمیدهند.
از اینجاست که عشق با خشونت و غیظ همراه است. تجربه “ساحت جنسی” (به معنای عام آن و از دید روانپویشی) حاصل برآورده شدن نیاز به عشق ورزی است، تجربه ای که به زعم قدما حاصل جنبش قوهی شهویه است. از دید روانکاوی تمام خواسته ها برآمده از دو هیجان بنیادی است که با نیاز به عشق ورزی همبسته اند: هنگامیکه به شدت میخواهید به موضوع عشقتان بچسبید و عشق را به مثابه یک هیجان تجربه کنید (مثل نوزادی که میخواهد به مادرش بچسبد)، و به دلایلی این چسبندگی محقق نشود، قوه غضبیه (پرخاشگری) بیدار میشود. خشم و عشق پهلو به پهلوی یکدیگر در ما وجود دارند. این دو رانه (قوه شهویه و غضبیه) در هم تنیده اند و بسیاری از محققین معتقدند که در آغاز زندگی و تحول، این دو در حقیقت یکی هستند و از هم متمایز نشده اند. این دو همایند یکدیگرند. اگر نیاز به عشق ورزی از ابتدای نوزادی برآورده نشده باشد و این دو قوه کماکان ممزوج باشند، تمایلات جنسی و خشونت در بزرگسالی هم مخلوط باقی میمانند. در اینجاست که آسیب های شدید روانی-جسمی و آزارگری و آزارخواهی جنسی، به شکلی مهارناپذیر و یا مهارپذیر به عنوان اختلال وخیم مشاهده میشوند.
متجاوزین جنسی بیمارانی هستند که در مراحل ابتدایی تحول روانی با آسیب های جدی مواجه شده اند و جنسیت و مسائل جنسی نزد این دسته از بیماران با خشونت مخلوط شده است. درنتیجه خشونت این افراد در بستری جنسی بروز میکند. آزارگری و آزارخواهی دو روی یک سکه اند و غالباً همزمان باهم وجود دارند. اختلاط این دو گرایش و مهارناپذیری شان نشان از آن عشق ارضا نشده به عنوان یک نیاز دارد. همانطور که سلول های عصبی و پوستی در دوره جنینی از یک دسته سلول منشعب میشوند، جنسیت و خشونت نیز از یک جا ریشه میگیرند. اگر نیاز به محبت، دلبستگی، و عشق در کودک برآورده شود، این دو مقوله هیجانی در سیر تحول از هم جدا و متمایز میشوند. در این وضعیت، دیگر تمایلات جنسی به هنگام خشم، و برعکس، برانگیخته نمی شود و این دو کارکردی متمایز می یابند. تمایلات جنسی خمیرمایه ظرفیت عشق ورزی اند و خشونت، خمیرمایه قدرت و قاطعیت. در اینجاست که قوه غضبیه به خشم سالم و قوه شهویه به مهر و شفقت ارتقا مییابد.
این گمان رایج است که خشم هیجان ناپسندی است و همواره بد است. اما اگر افراد نتوانند عصبانی شوند زندگی انسانی مختل میشود. خشم مفید است، به شرط آنکه مورداستفاده سازنده قرار گیرد و این به فرایند تمایز و رشد خشونت درونی از آغاز کودکی وابسته است. هم جهت با تحول و دگردیسی پرخاشگری، قوه شهویه نیز تبدیل به مهروزی میشود. یعنی تمایلاتی که از دید روانکاوی ماهیت جنسی کودکانه داشت بدل به مهرورزی، همدلی، درک خود، خود را به جای دیگران گذاشتن و درنهایت شفقت میشود. این دو کارکرد حیاتی در اثر ارضای نیاز به عشق ورزی در فرایند دلبستگی شکل میگیرند و رشد میکنند. در کنار خشم، غیظ نیز هیجان همبسته دیگری با خشم و عشق است. در خشم عادی و سازنده Anger که در سایه ناکامی به وجود میآید، فرد با حد و حدود گذاشتن برای دیگران از خود محافظت میکند. در غیظ Rage هدف نه ایجاد حد و حدود، بلکه نابودی عامل آسیب و انتقام است.
غیظ ناشی از ناکام ماندن نیاز به عشق ورزی، ماهیتی خودشیفته دارد. دو هیجان وابسته به نیاز به عشق انعکاسی از خودشیفتگی فطری و گریزناپذیر انسان هستند. انسان به صورت فطری گرایش دارد که محبت ببیند و اگر محبت نبیند با خشم و خشونت طرف مقابل را وادار به محبت میکند و وقتی محبت ببیند، در مقابل محبت نیز می ورزد. اما اگر ناکامی در عشق به محرومیت از عشق بینجامد، آنگاه خشم به غیظ بدل میشود و هدف نابودی منبع عشقی است که به منبع آسیب بدل شده است. این فرایند اصالتاً ماهیتی خودشیفته دارد. برای همین اگر بخواهیم به فرایند تحول عشق ورزی توجه کنیم، باید ببینیم این خودشیفتگی از ابتدای تولد تا بزرگسالی چگونه رشد میکند.
عشق به مثابه یک خصیصه شخصیتی
خودشیفتگی و نیاز به عشق ورزی داستان نارسیسوس از اسطوره های یونان باستان است: معادل دقیق کلمه “نارسیسوس” یا همان نرگس، گلی است که در کنار مرداب رشد میکند و گویی عکس خود را در مرداب میبیند. نارسیسوس پسری خوش سیما بود که تصادفاً خود را در آب دید و عاشق خودش شد، در آب پرید تا در آغوش خود فرو رود و طبعاً غرق شد! پیام اسطوره واضح است: اگر در پی ارضای تمایلات خودخواهانه خود باشید هلاک خواهید شد.
با توجه به این توضیحات بدیهی است که خودشیفتگی طبیعی و گریزناپذیر و محصول مکش ناشی از نیاز به مهر و عشق است. فرد در صورتی ظرفیت عشق ورزی می یابد که این خودشیفتگی بدوی ارضا شده باشد. در ذهن کودک، پدر و مادر به وجود آمده اند تا به او مهر بورزند و خدمت کنند. به تعبیر کوهات ولادین نخستین موضوع خود کودک اند:گویی نوزاد محور خلقت است. همه چیز برای او آمده و این دو موجود (والدین) هم برای خدمت به او به وجود آمده اند. همه ما به نوعی این واقعیت را پذیرفته ایم که خودشیفتگی اگر متناسب با سن نباشد، صفت ناپسندی است. از کودک سه ساله توقع نداریم که خودخواه نباشد. کودک به شکلی کاملا خودخواهانه احساس میکند پدر و مادر هم ابزار رفع نیازهای او هستند و هم این قدرت را دارند که تمام مشکلات و نیازهای او را حل کنند. کودک این توهم را دارد که والدینش حلال همه مشکلاتند، فکر میکند محور خانواده است و پدر و مادر تماماً در خدمت او هستند. پدر و مادر نیز طوری رفتار میکنند که انگار برای خدمت به کودک آفریده شده اند و از اینجاست که خودشیفتگی بدوی رشد میکند و ارضا میشود. در این فضای خودشیفته توهم خودبزرگ بینی و آرمانی سازی والدین در کودک رشد میکند، و در این فضا توقعات و نیازهای نارسیستیک متجلی میشوند. هرچه کودک بزرگتر میشود والدین بیشتر خواسته های خودشیفته او را ناکام میگذارند. پدر و مادر سالم به شکلی متعادل و معقول این تمایلات را سد میکنند. در این حالت در کودک خشم و غیظ تولید میشود و پدر و مادر با همدلی در برابر این هیجانات واکنش نشان میدهند و آنها را مدیریت میکنند و در این فرایند، ظرفیت تحمل، شناخت، و مدیریت این هیجانات در کودک رشد میکند. اما اگر والدین از سلامت روان کافی برخوردار نباشند و خود به اندازه کافی عشق نگرفته باشند، ممکن است برخورد خشنی با نیازهای نارسیستیک کودک داشته باشند. در این فضا فراموش نکنید مادری که ابداً خودخواهی کودک را ناکام نکند نیز آینده فرزندش را به مخاطره میاندازد زیرا ظرفیت قهر و عشق هر دو در کودک باید رشد کند.
بیایید گفتگوی مادر سالم با کودک خودشیفته را بررسی کنیم: کودکی را تصور کنید که با پرخاشگری میگوید: “من این غذا را نمی خواهم! این غذا را دوست ندارم! “مادر سالم میگوید: “عزیزم، من خسته بودم و وقت نکردم، بعضی بچه ها همین غذایی که تو میخوری را هم ندارند، همیشه خدا را به خاطر نعمت هایی که به تو داده شکر کن”. کودک میگوید: “نمیخواهم” و قاشقش را پرت میکند. مادر میگوید: “این چه حرکتیه! برو قاشقت را بردار و غذات را بخور… دیگر بزرگ شدی…”. در این مکالمه مادر کودک را ترغیب میکند که غذایش را بخورد. باز اگر کودک ادامه داد، مادر میگوید: “آدم که اینقدر برای غذا بدخلقی نمی کنه! حالا این غذا را بخور، برای شام غذایی را که دوست داری درست میکنم”. مادر پیوسته با کودک مذاکره میکند تا کودک بتواند غیظش را مدیریت کند و از خودخواهی و خودشیفتگی فطری خود بکاهد. با کم کردن ارضای نیازهای خودشیفته به شکلی منظم، نارسیسیزم کودک را با ناکامی بهینه مواجه کرده ایم. متعاقباً در سیر تحول کودک، رفتارهای ارضا کنندگی والدین نیز به همین شکل بهینه میشود.
به تعبیر وینیکات، مادر به قدر کافی خوب برای تحول کودک، از مادر کاملا خوب بهتر است زیرا مادر به قدر کافی خوب کودک را ناکام میکند. این ناکامی به منزله ناکام شدن خواسته های خودمحورانه و میل به “محور دنیا بودن” کودک است و بین غیظ و مهر او نسبتی متعادل ایجاد میکند. اما ناکامی شدید، غیظ شدیدی برمی انگیزد که کودک توان تحمل و مدیریت آن را ندارد و زمینه ساز آسیب های روانشناختی بعدی برای او خواهد بود. مهرورزی در قبال ارضای متناسب نیازها، کودک را به تدریج با این واقعیت مواجه میکند که مرکز خلقت نیست و امکان ارضای دائمی نیازهای نارسیستیکش نیز وجود ندارد. کودک به واسطه این فرایند می آموزد که نیازهایش را کنترل و ارضا نشدن را تحمل کند. گویی مادر به این شکل وجه گزنده و مسموم عواطفی چون خشم، غیظ، و گناه کودک را به ذهن خود جذب میکند، سم زدایی میکند و احساسات کودک را به او باز می گرداند. در این فرایند ترس کودک از این عواطف زدوده، و قدرت شناخت و تحمل و مدیریت این احساسات در او فزونی مییابد.
برای توضیح بیشتر این مثال را در نظر بگیرید: اگر با افرادی که از اختلالات شدید روانی رنج میبرند مواجه شده باشید انفجارهای خشم را در آنها دیده اید. واکنش اطرافیان معمولا سرزنش است: “دیدی چه کار کردی؟ پدرت از دست تو سکته کرد و مرد! مادرت دق مرگ شد! و…” این واکنش پیش از آنکه خشم را بیشتر کند، احساس گناه و در نتیجه عذاب وجدان شدیدی ایجاد میکند و در عمل فرد را از غیظ و خشمی که تجربه میکند می ترساند. گویی فرد با خود می گوید: “غیظی که درون من وجود دارد پدرم را کشت! من از این غیظی که در درونم است دچار وحشت میشوم، ببینید چه میکند!” و اینطور می آموزد که این غیظ بسیار احساس خطرناکی است. از این پس فرد تمام تلاشش را میکند تا دیگر از کوره در نرود: “من عوض شدم! از فردا بدل به آدمی متواضع و سربزیر می شوم! هر اتفاقی بیفتد من سکوت میکنم و چیزی نمیگویم، چیزی نمیگویم، چیزی نمیگویم…”، تا دوباره آن اتفاقی که نباید بیفتد میافتد و انفجار غیظ رخ میدهد!
این جملات را از افرادی که دچار اختلالات روانی هستند زیاد میشنویم. میخواهد تغییر کنند ولی متأسفانه تغییری ایجاد نمیشود.”دیگر چیزی نمیگویم!” یعنی از تجربه غیظ میگریزم و خشمم را سرکوب و یا از آن اجتناب میکنم. سرکوب و اجتناب از این غیظ باعث تکرار دوباره آن اتفاق میشود. تصور نکنید کودک دو ساله از بزرگسال بیست و چند ساله غیظ کمتری دارد. برعکس، کودک غیظ بیشتری تجربه میکند و صرفاً به لحاظ فیزیکی قدرت ابراز آن را ندارد، وگرنه اگر میتوانست دست به هر کاری میزند. خشونت و غیظ کودک میتواند بسیار بدوی و شدید باشد و احساس گناه نیز بدوی و ناپخته؛ احساس گناهی که بیشتر از ترس تغذیه میکند تا عشق و همدلی، چراکه عشق ورزی در او آنچنان رشد نکرده است.
کودک خشمگینی را فرض کنید که در آغوش مادر است، خصمانه به مادر نگاه میکند و با دست ضعیف و ناتوانش به صورت مادر سیلی میزند. مادر متوجه غیظ و خصومت نهفته در کودک میشود. مادر سالم اعتراض میکند اما در چهره اش شوخ طبعی وجود دارد. مادر میداند که کودک، کودک است. پس با خوشحالی او را در آغوش میگیرد و نوازش میکند و میگوید: “بیا با هم دوست باشیم!”. حال مادر دوباره خوب است و دوباره با کودک بازی میکند. در واقع مادر به کودک می گوید: “خشم تو آسیبی به من نرساند، خشم چیز خطرناکی نیست و من از آن نمیترسم، تو هم از خشم خود نترس و یاد بگیر آن را بشناسی، مدیریت کنی، و از آن در زندگی استفاده سازنده کنی”. اگر کودک از این غیظ نترسد میتواند به آن نزدیک شود و مدیریت آن را بیاموزد.
بیون اصطلاح متابولیسم احساسات را به این معنا به کار میبرد. مادر میتواند خشم را پردازش کند، در درونش به عمل بیاورد و در نهایت آن را مدیریت کند. چنین کودکی به هنگام تجربه خشم در بزرگسالی دست به هر کاری نمیزند و میتواند خشم خود را لمس و مدیریت کند. از اینجاست که می گوییم مادر از احساسات “سم زدایی” میکند و این از مهمترین، زیباترین، و مفیدترین دستاوردهای رابطه کودک با مادر در مقام اولین مراقب است. مادر سم هیجانات را میگیرد و آنها را دوباره به کودک بازمیگرداند. سم هیجانات چیزی نیست جز اضطراب و دفاع، جز ترس از هیجان و ناتوانی تحمل آن. کودک میفهمد که هیجانات منفی نه تنها بد نیستند که از ابزارهای مفید زندگی اند. چه خوب است وقتی فرزندانمان عصبانی میشوند بگوییم: “چقدر خوشحالم که عصبانی شدی، چقدر خوب عصبانی میشوی! وقتی عصبانی میشوی چقدر حرفت را با شفافیت میزنی! من از این موضوع لذت بردم!”.
خشم نوعی انرژی است و اگر بیدار شود بروز رفتارهایی با سطح انرژی بالاتر (بلندتر صحبت کردن، تحرک بیشتر و…) در آن غیرطبیعی نیست. کسی که عصبانی میشود باید صدایش را بالا ببرد، اما طبیعی نیست که مثلا فحاشی یا زدوخورد کند، زیرا خشم علامت رابطه مندی “من” با دیگری است. خشم بیدار میشود تا کاری کنم که به دیگری بفهمانم چرا از او خشمگینم، تا او بفهمد کدام رفتارش را نمی پسندم و دوباره آن رفتار را تکرار نکند. چون من دوستش دارم و نمیخواهم ارتباطم با او از بین برود از دست او خشمگین میشوم. اگر از این انرژی برای فحاشی و زدوخورد استفاده کنیم، دیگری متوجه نمیشود چرا از او عصبانی هستیم و بُعد ارتباطی هیجانی که تجربه میکنیم ناکام میماند. عصبانیت باید منجر به کلامی بلند، قاطع، شفاف و محکم شود تا دیگری بفهمد چرا عصبانی هستیم. کودکی که اینطور عصبانی شدن را آموخته در موقعیت های دیگر نیز همینطور عصبانی میشود. گاهی اوقات میبینیم که مثلا همکلاسی کودک در مدرسه، عینک او را شکسته است. بعد به عنوان والد میپرسیم: “تو چه کار کردی؟” کودک میگوید: “گریه کردم” و ما میگوییم: ” فردا عینکش را میشکنی! دوست ندارم پسر بی دست و پایی داشته باشم!”. یعنی کودک را به تخلیه خشونت ترغیب میکنیم. یا میگوییم: “اشکالی ندارد! چیزی نشده، خودم فردا میآیم و مسئله را حل میکنم”. در اینجا نیز کودک استفاده سازنده از خشم را نمی آموزد. بهتر است بگوییم: “چرا اعتراض نکردی؟! چرا پیش ناظم مدرسه نرفتی؟! فردا این کار را میکنی و بعد از این که با ناظم صحبت کردی، نتیجه را به من میگویی. اگر نتیجه نگرفتی خودم میآیم و با مدیرتان صحبت میکنم”. همه این مداخلات از غیظ کودک سم زدایی میکنند.
در اینجا مادر کار دیگری نیز میکند که اصطلاحاً به آن ذهنی سازی میگوییم. مادر به محض مشاهده تجربه های هیجانی کودک بر آن تجربه هیجانی برچسب میزند. مثلا میگوید: “تو ناراحتی؟ “یا” از دستش عصبانی شدی؟”. مادر با این کار تلویحاً ذهن کودک را برای خود او معنا میکند. ذهنی سازی به کودک کمک میکند تا خود، نیازها، احساسات، افکار، و رفتارهایش را بشناسد. مادر اولین کسی است که در ارتباط با کودک، برای او چنین نقشی ایفا میکند. این سازوکار در فضایی از صمیمیت، شفافیت، درک احساسی و فکری، حرمت نگهداشتن، مراقبت مثبت و منفی، آزادی، و تماس و نزدیکی فیزیکی رخ میدهد.
پس دو فرایند، خودشیفتگی ذاتی کودک را کم میکنند: اولی سم زدایی از هیجانات منفی است و دیگری ذهنی سازی. مادر ذهن فرزندش را میسازد. اگر کودک از مغز سالم برخوردار باشد (دچار آسیب های تحلیل برنده مغز یا اختلالاتی مثل اتیسم، آسپرگر و… نباشد) و مادر نیز از سلامت نسبی روانی برخوردار باشد، این فرایند تحولی به صورت طبیعی رخ میدهد.
درمجموع، عشق به عنوان یک تجربه قابل تعریف و توصیف است. عشق مهمترین تجربه انسانی است زیرا هم با زندگی روزمره ما عجین است و هم ارزشی غایی است. اما طیف کاربرد این واژه در زندگی روزمره بسیار گسترده است، از بیمار روانی اسیدپاش تا عرفای تراز اول فرهنگمان، همه را عاشق مینامیم. نسبتی بین این دو هست: هر دو درگیر یک نیازند و آن نیاز به عشق است. انسان موجودی عاشق است. دوست دارد دوست داشته شود و وقتی از عشق پر شد، دوست دارد که دوست هم بدارد. اتفاق جالب این است که با عشق دادن و عشق گرفتن، عشق افزونتر میشود! الگوی تحول این پدیده به نارسیسیزم فطری ما بازمیگردد. انسان فطرتاً از روزی که به دنیا میآید عشق خوار است. روح انسانی عشق می خواهد و تجارب انسانها در طول تاریخ نشان میدهد که ذهن ما عشق میخورد و در این صورت رشد میکند. در مسیر این تحول دو واقعه رخ میدهد: اول اینکه مادر نمیتواند همیشه در خدمت کودک باشد و نیازهای او را ارضا کند. مادر کاملا خوب وجود ندارد و مادر الزاماً کودک را ناکام میکند و کودک ناکام با محدودیتهای واقعیت روبرو و دستخوش تجربه خشم و غیظ میشود. مادر از این غیظ سم زدایی میکند و آن را با واقعیت مواجه میکند، گویی به کودک می آموزد: برای اینکه عشق پایدار بگیری باید بتوانی نبود عشق را تحمل کنی. به این شکل فرایند خودشیفتگی دائماً دگردیسی می یابد و فرد از این طریق به انسانی سالم بدل میگردد که در بزرگسالی ظرفیت عشق ورزی دارد و می تواند در رابطه عاشقانه به طور نسبی عشق ردوبدل کند تا این رابطه به شکلی سالم و طبیعی ادامه یابد. اما فرایند رشد عشق به اینجا ختم نمیشود.
میتوان قاطعانه و با اطمینان گفت هیچ موجود انسانی در اثر محبت دیدن ضایع نمیشود و محبت زیاد به ناتوانی و توقعات کاذب نمی انجامد (به عبارتی بچه در اثر محبت لوس نمیشود). هرچه به فرزندتان عشق بیشتری بدهید، ساختمان روان کودک محکمتر و سالمتر شکل میگیرد. باید بدانیم که عشق ورزیدن به معنای ارضای تمام نیازها و لوس کردن کودک نیست بلکه برعکس، برآورده کردن نیازهای کاذب، ضد عشق و کشنده استقلال و فردیت کودک است. همانطور که تا اینجا دیدیم هیچوقت هیچکس از عشق زیادی که میگیرد آسیب نمیبیند. پدر و مادری که فرزندشان را لوس میکنند، درواقع آزادی کودک را محدود میکنند. در ظاهر به کودک محبت میکنند اما با این کار کودک را کنترل کرده و عملا آزادی او را محدود میسازند. در چنین فضایی عشقی به کودک داده نمیشود.
یک مثال ساده موضوع را روشن میکند: کودک 9 ساله ای را فرض کنید که نمی خواهد به مدرسه برود. آیا مادری که میگوید: “اشکالی ندارد، لازم نیست به مدرسه بروی!”. کودکش را دوست دارد؟! اگر به کودک عشق اصیل و واقعی داشته باشید وقتی نمیخواهد به مدرسه برود کمکش میکنید تا به مدرسه برود. اگر واقعاً عاشق فرزندتان نباشید درنتیجه هر خواسته ای را بی حساب و کتاب ارضا میکنید و به جای عشق ورزی به کودک، فرایند رشد اجتماعی، تفرد و کنترل خود را در او مختل میکنید. کودکان به نظم نیاز دارند. ناکامی بهینه با شروع زندگی آغاز میشود. از ابتدای تولد و از لحظه ای که مادر برای شیردهی به کودک آماده میشود، کودک باید به تعویق افتادن ارضای نیازهایش را برای چند ثانیه تا چند دقیقه تحمل کند. این ناکامی بهینه و طبیعی است. مادر توانایی بی حد و حصر برای ارضای آنی تمام نیازهای کودک را ندارد. مادر تمام تلاشش را میکند و با این همه مادری کاملا خوب نمیشود، او “به قدر کافی خوب” است و همین “به قدر کافی خوب” بودن عامل ناکامی بهینه است. ناکامی بهینه به معنی زجر دادن کودک نیست. مادر کاری را که باید انجام دهد، انجام میدهد اما از آنجا که توانش محدود است، ناکامی و عدم ارضای همه نیازها گریزناپذیر است. نباید نگران ناکامی بهینه بود. والدین معمولا در سنین بالاتر (6 ،7 سالگی به بعد) به سبب مشکلات شخصی خود، ناکامی بهینه کودک را متوقف میکنند و درنتیجه رشد کودک نیز مختل میشود. گاهی اوقات آزاد گذاشتن و ارضای تمام خواسته ها نوعی بی توجهی است. مثلا کودک را آزاد میگذارید ولی در واقع کودک را رها و نسبت به او کوتاهی کرده اید. برای تصمیم گیری در چنین موقعیت هایی هیچ کلیشه و فرمول مشخصی وجود ندارد. اگر واقع بینی در والدین رشد کرده باشد فرایند ارتباط والد و کودک، رفتار مراقبت و آزاد گذاشتن را مدیریت میکند. مادری که از واکنش های هیجانی فرزندش مستأصل میشود نمونه رایجی است: کودک ناراحت میشود و گریه میکند، مادر از دیدن گریه کودک به شدت میترسد و کودک را تحت حمایت خود قرار میدهد و گریه کردن او را متوقف میکند. هدف مادر در این تعامل نه کمک به کودک، که کم کردن از ترس و اضطراب خود در مواجهه با گریه کودک است. در چنین تعاملی مادر به سبب ظرفیت هیجانی محدود خود فرصت پردازش هیجان مذکور (درد، غم، خشم و…) را از کودک سلب میکند. گویی نمیگذارد کودک تجربه احساسی کاملی از این لحظه داشته باشد. شاید بهتر باشد برای تصمیم گیری در این موارد به تجربه و عقل سلیم اعتماد کرد و فضا را برای ارائه بازخورد باز گذاشت تا بتوان مشکلات احتمالی رابطه را برطرف کرد. افرادی که در کودکی از شرایط تسهیل کننده پردازش کامل عواطف برخوردار بودند، در بزرگسالی نیز ظرفیت بیشتری برای مواجه شدن با مسائل و مشکلات زندگی دارند.
کودک دیر یا زود ناکام میشود، در او غیظ ایجاد میشود، با مهر و مراقبت والدین مواجه میشود و ظرفیت مهرورزی پیدا میکند. مادر در این فرایند هیجانات را سم زدایی میکند و به آنها برچسب میزند و اینگونه به کودک کمک میکند تا هیجانات خود را مدیریت کند. مسئله اینجاست که کودک از کسانی غیظ به دل دارد که به شدت به آنها دلبستگی دارد. زیرا والدین منبع تغذیه نیاز روانی کودک به عشق هستند. تعارض بین غیظ و مهر به موضوعی واحد دیالکتیک غیظ و مهر را میسازد، فرایندی که حاصل آن احساس گناه است. احساس گناه یعنی پشیمانی از آن نیت احساس، یا رفتاری که من نسبت به کسی داشتم که دوستش دارم. برخی از محققین معتقدند احساس گناه دردناکترین و سخت ترین احساسی است که آدمی میتواند تجربه کند. تجارب رابطه با مادر به قدر کافی خوب باعث متناسب و متعادل شدن احساس غیظ و به تبع آن احساس گناه میشوند.
در مقابل، واکنش های خشونت آمیز و ناپخته والدین به هیجانات کودک عامل تشدید احساس غیظ و گناه کودک است. روان کودک ظرفیت پردازش و تجربه احساس گناه بیش از حد را ندارد. اگر غیظی که کودک تجربه میکند بیش از حد شدید نباشد، احساس گناه ایجادشده نیز شدید نخواهد بود و کودک توان تحمل و تجربه آن را خواهد داشت. در این صورت احساس گناه مفیدی تولید میشود که به کودک توان همدلی میدهد. گویی کودک چنین می اندیشد: “من با غیظی که نسبت به مادرم داشتم به او آسیب نرساندم چون مادرم را دوست دارم! باید او و شرایطش را درک کنم” و از اینجاست که احساس گناه بدل به همدلی میشود و کودک میآموزد محدودیت های طرف مقابل (مادر، پدر و در آینده همسر، همکار و…) را درک کند. ظرفیت همدلی از مشخصه های پختگی افراد و عامل رشد دلسوزی و شفقت است. فرد مشفق، انسانی مهربان، پخته، واقع بین و آگاه است که توان مهروزی به خود، خانواده و دیگران را داراست. طبعاً این مهرورزی و فداکاری مترتب درجاتی است.
روانشناسان تکاملی در سبب شناسی زیست شناختی فداکاری معتقدند شفقت مکانیسمی تکاملی دارد: فرزندان ما حامل ژن های ما هستند و رفتار مشفقانه نسبت به فرزندان تضمین میکند که ژنهای ما به نسل بعدی منتقل شود. از اینجاست که به طور معمول رفتار مشفقانه نسبت به غریبه ها کمتر است و هرچه نسب خونی کمتر و دورتر میشود تمایل ما برای رفتار مشفقانه کمتر. البته به تجربه شاهد رفتار فداکارانه افراد نسبت به اشخاصی غریبه بوده ایم و فداکاری صرفاً مبنای زیست شناختی و تکاملی ندارد. به هر حال در سطح فردی و درون شخصی، تجربه احساس گناه و شکل گیری ظرفیت همدلی و شفقت متعاقب آن، پی در پی و در تعامل با یکدیگر حاصل میشوند.
کودک با نیاز به عشق و دلبستگی به دنیا می آید. محیطی که توان ارضای این نیاز را (به سبب فقدان والدین، مشکلات روانی و آسیبهای دلبستگی والدین) ندارد، کودک را با ناکامی آسیب زا مواجه میکند. این آسیب با واکنش شدید درونی غیظ شدیدی همراه میشود. در اینجا میتوان شاهد درهم ریختگی غیظ و نیاز به دلبستگی بود که طیف وسیعی از رفتارهای پرخاشگرانه (جرائم جنسی و…) را در برمیگیرد. هر چه غیظ بیشتر باشد، احساس گناه حاصل از آن نیز به نسبت بیشتر میشود. به عبارتی هر چه غیظ نسبت به انگاره دلبستگی بیشتر باشد احساس گناه دردناکتر میگردد زیرا ضربات (خیالی و واقعی) وارده به رابطه و چهره دلبستگی بیشتر است. آسیب های روانی بیشتر با احساس گناه بیشتر همراه است. از طرفی آسیب های روانی بیشتر به معنای فقدان آن اعمال مراقبتی (سم زدایی، ذهنی سازی، شکل گیری دلبستگی ایمن و…) است که خود سبب شکل گیری ظرفیت پردازش احساس گناه است. اینجاست که درمانگر متخصص با تناقضی غیرقابل اجتناب روبروست: همایند احساس گناه شدید فرد، ظرفیت روانی پایین برای تجربه این احساس است. آسیب به دلبستگی غیظ شدیدی ایجاد میکند که راه علاج و حل و فصل آنها، تجربه احساس گناه ناشی از آن غیظ است؛ تجربه ای که ظرفیت تحمل آن به سبب خود این آسیب ها، در ابتدای امر برای بیمار وجود ندارد. فراموش نکنیم که احساس گناه سالم متمایز از قضاوت، وسواس فکری و سرزنش خود است. احساس گناه سالم، واقع بینانه و مسبب آزادی و رهایی فرداست. فرد با احساس گناه سالم توان پردازش و حل و فصل احساسات عمیق خود را باز می یابد و از اینجاست که میتواند از مشکلات قبلی خود گذر کند. تجربه کامل احساس گناه چرخه معیوب رفتارهای مرضی را مختل میکند و سبب میشود تا احساس گناه، منجر به سرزنش خود و گرایش های خودآزارانه و خودتنبیهی نشود.
در این شرایط روان درمانی تنها گزینه موجود است. فقدان مداخلات درمانی در چنین شرایطی زمینه ساز شکل گیری عشق ناسالم است. عشق ناسالم عامل انتخاب اهداف عاشقانه غیرقابل دسترس، انتخاب های غیر واقع بینانه، رفتارهای افراطی، سلطه جویی، میل به کنترل دیگری، و تسلیم و انفعال است. در چنین روابطی شناخت افراد از یکدیگر مخدوش و تحریف شده است. در این شرایط وظیفه درمانگر پیش از هر چیز ارتقاء ظرفیت تجربه احساسات دردناک، ولی شفابخشی است که فرد در دل خود دارد. تجربه این احساسات دردناک چرخه عشق ناسالم را متوقف میکند. این تغییر فرایندی دشوار است و لاجرم نیاز به همکاری سخت و جدی مراجع و درمانگر دارد و باید با توجه به ظرفیت مراجع، و قدم به قدم انجام شود.
در جمع، عشق چیست؟
عشق بنیادی ترین نیاز روانی انسانی است. سازمان روان انسان با عشق رشد میکند. این نیاز در فرایند دلبستگی به مادر در آغاز زندگی، آغاز به کامروایی میکند، و تا مرگ در دلبستگی به همسر، فرزند، بستگان، دوستان، و آدم ها ادامه مییابد. در فرایند کامروایی این نیاز، ظرفیت عشق ورزی به دیگری رشد میکند. ناکامی در ارضاء این بنیادی ترین نیاز انسان گریزناپذیر است و اینجاست که نیاز به عشق، در اثر ارضاء و ناکامی به ظهور دو هیجان بنیادی عشق و خشم می انجامد. در معنای دوم عشق یک هیجان است که آن روی سکه آن خشم است و در فرایند کامیابی و ناکامی نیاز به عشق متجلی میشود. در منظر سوم، عشق یک خصیصه شخصیتی انسانی است که از طیف خودشیفتگی آغاز و به ظرفیت عشق ورزی می انجامد. از مکش آغاز میشود و به دَهش میرسد. از میل به مهر دیدن آغاز و با میل به مهرورزی دوام می یابد. آدمها در سراسر زندگی در این طیف در حال حرکت اند و افتان و خیزان به مکش و دَهش عشق مشغول.
انواع عشق
عشق داراي 8 الگو است:عشقي وجود ندارد (نه تعهد، نه جاذبه و نه صميميتي).فقط عنصر جذابيت وجود دارد.در عشق توخالي فقط تعهد وجود دارد.در دوست داشتن فقط صميميت و نزديكي وجود دارد.در عشق همراه با دوست داشتن، عناصر تعهد و جذابيت وجود دارد.در عشق نابخردانه، تعهد و جذابيت هست ولي نزديكي وجود ندارد.در عشق رمانتيك، جذابيت و صميميت وجود دارد.در عشق كامل هر سه عنصر وجود دارد.درمانگر درصدي از انواع عشق با ضري بهاي خاصي را ارزيابي مي كند.
مثلاً مردي 90 درصد جذابيت دارد ، 5 درصد تعهد و 5 درصد نزديكي ؛ در مقابل زني كه 20 درصد جذابيت دارد ، 70 درصد تعهد و 10 درصد صميميت؛ اين دو نفر دچار مشكلات كلينيكي مي شوند و درمانگر بايد به آنها توجه كند . اگر اين درصدها متناسب نباشند و عناصر آن با هم جور نباشند مشكلات و بحران هاي روانشناختي براي زن و مرد به وجود مي آيد.
اقسام كلاسيك عشق
عشق شهوانی
عـشق بـه زیبایی.-فاقد منطق.-عشق فیزیكی كه بواسطه جذابیت و كشش های جسمانی و یا ابراز آن بطور فیزیكی نمایان میگردد. عشق در نگاه اول. -با شدت آغاز شده و بسرعت فروكش میكند
عـشق تـفننی
ایـن عشـق بـیـشتـر مـتعلق به دوران نوجوانی میباشد. عشق های رمانتیك زودگذر. -تفنن ابراز ظاهری عشق میباشد. كـثرت گرا نسبت به شریك عشقی. به اصطلاح فرد را تا لب چشمه برده و تشنه بازمی گرداند. رابطه دراز مدت بعید بنظر میرسد.
عشق دوستانـه
وابسته به احترام و نگرانی نسبت به منافع متقابل – در این عشق همنشینی و همدمی بیشتر نمایان می‌باشد – صمیمانه و متعهد- رابطه دراز مدت است – پایدار و بادوام – فقدان شهوت.
عشق منطقی
این مختص افرادی است كه نگران این موضوع میباشند كه آیا فرد مقابلشان در آینده پدر یا مادر خوبی برای فرزندانشان خواهند شد؟ عشقی كه مبتنی بر منافع و دورنمای مشترك می باشـد. پـایـبند بـه اصـول مـنـطـق و خردگرا میباشد. همبستگی برای اهداف و منافع مشترك.
عشق شيدايى
انحصارطلبى – وابستگى – حسادت – شیفتگی شدید به معشوق – اغلبا فاقد عزت نفس – عدم رضایت از رابطه – مانند وسوسه میماند و میتـواند بـه احساسات مبالغه آمیز و افراطی منجر گردد – عشق دردسر ساز – عشق وسواس گونه.
عشق حیرانی
اصطلاح حیرانی برای اشاره به پذیرش بی قید و شرط و دوست داشتن یک فرد اطلاق شده‌است. این نوع از عشق بر اساس تصمیم و نه احساسات شکل می‌گیرد. وابسته به احترام و نگرانی نسبت به منافع مـتقابل. در این عشق همنشینی و همدمی بیشتر نمایان می باشـد. صـمـیـمـانـه و متعهد. رابطه دراز مدت است. پایدار و بادوام. فقدان شهوت. – عشق فداکارانه و از خودگذشته – عشق نوعدوستانه (تمایل انجام دادن کاری برای دیگران بدون چشمداشت) – عشق گرانقدر
عشق برادرانه
عشقی که مبتنی بر پیوند مشترک می‌باشد – عشقی که بر پایه وحدت و همکاری بوده و هدف آن دستیابی به منافع مشترک می‌باشد.
نمونه هاي باليني عشق:دختر 14 ساله با پدر و مادر به كلينيك مراجعه مي كنند؛ پدر و مادر تحقيركننده هستند و دختر با پسري آشنا شده و عاشق شده و پدر و مادر نمي دانند چه كنند.پسري 17 ساله كه عاشق شده و از مشاور مي خواهد او را هدايت كند.پدر و مادر محافظ تكننده هستند و در خانواده بسته زندگي مي كنند و دختر خود را اين گونه معرفي مي كند كه او عاشق شده و خودكشي كرده و نمي دانند با او چه كنند.
با راهنمايي درست، درمانگر مي تواند به آنها كمك كند . پس بسته به اينكه مراجعه كننده با چه مشكل و الگويي به كلينيك مراجعه مي كند، درمانگر بايد به آنها كمك كند ؛ مثلا روش درمانگر براي فردي كه خودكشي كرده با روش وي براي فردي كه در زمينه ازدواج راهنمايي مي خواهد، بايد متفاوت باشد.
دفاع هاي فرد در مقابل از دست دادن عشق شامل موارد ذيل است:شوكآشكارسازيعصبانيتافسردگي و غمگيني (از چند روز تا 6ماه طول مي كشد).
وقتي كه حركت زندگي در اين مرحله ايستاد و شرايط اجتناب ناپذيري ايجاد شد ، زمينه هاي بيماري به وجود مي آيد و مثلاً فرد به فكر خودكشي مي افتد.
عشق سالم و تفاوتش با عشق ناسالم، بیمارگونه و سمی
نقطه مقابل عشق سالم چیزی است به نام عشق سمی. اگر عشق سمی و بیمارگونه را بفهمیم، آنوقت راحتتر می توانیم عشق واقعی و سالم را ببینیم.
عشق سالم، عشق بی قید و شرط است، بدون انتظار است.
عاشق، معشوقش را قضاوت نمی کند،
به آزادیش احترام می گذارد،
و او را با تمام نواقصش می پذیرد.
رابطه سالم بین دو نفر، نیازمند عشق سالم در هر دو نفر و تعهد و وفاداريست.
1. در عشق سالم، پیشرفت خود فرد در اولویت اول است.در عشق سمی، حفظ رابطه در اولویت اول است. فرد وسواس به حفظ رابطه دارد.
2. در عشق سالم، فرد هم خود رشد میکند و هم به طرفش اجازه رشد میدهد.در عشق سمی، امنیت و نیاز، لازمه عشق است. فرد از تنهایی و ناامنی میترسد.
3. در عشق سالم، دو طرف علاقه و دوستان مخصوص خود را دارند. روابط معنی دار دیگری هم دارند.در عشق سمی، دو طرف در همه فعالیتهای هم شرکت میکنند. زندگی اجتماعی محدودی دارند و غافل از دوستان قدیمی اند.
4. در عشق سالم، دو طرف یکدیگر را تشویق به رشد و حفظ ارزش های شخصی خود میکنند.در عشق سمی، اشتغال ذهنی فرد، رفتار طرف دیگر اوست. ترس از تغییر و رشد طرف دیگر دارد.
5. در عشق سالم، دو طرف بهم اعتماد درستی دارند.در عشق سمی، حسادت، انحصارطلبی، و ترس از رقابت؛ عرضه میشود.
6. در عشق سالم، مصالحه، مذاکره و با هم کنار آمدن در حل مشکلات مایه پیشرفت است.در عشق سمی، کنترل، سرزنش، و فریبکاریِ منفعلانهِ خاموش یا تهاجمی در کار است.
7. در عشق سالم، دو طرف از فردیت یکدیگر استقبال میکنند.در عشق سمی، هر طرف تلاش میکند تا دیگری را به صفات دلخواه خود تغییر دهد.
8. در عشق سالم، رابطه با پذیرش همه جوانب واقعیات در دو طرف همراه است.در عشق سمی، رابطه با توهم و خیال بافی، و اجتناب از واقعیات ناخوشایند همراه است.
9. در عشق سالم، هر طرف مراقب خود است؛ حالت عاطفی یکی وابسته به خلق و خوی دیگری نیست.در عشق سمی، هر طرف انتظار دارد که شریکش درمانگر و نجات دهنده او باشد.
10. در عشق سالم، جدایی هم با دوست داشتن همراه است. در حالی که او را رها میکند، به فکر سلامتیش است.در عشق سمی، ذوب و ادغام وجود دارد. دو طرف نسبت به مشکلات و احساسات یکدیگر وسواس دارند.
11. در عشق سالم، رابطه جنسی، انتخاب آزادانه دو طرف، و ناشی از محبت و توجه به یکدیگر است.در عشق سمی، رابطه جنسی همراه با فشار روانی، احساس ناامنی، ترس، و نیاز به ارضاء فوری است.
12. در عشق سالم، دو طرف توانایی خوش بودن در تنهایی را هم دارند.در عشق سمی، لزوم چسبندگی مانع تحمل تنها ماندن است.
13. در عشق سالم، چرخه آسایش و رضایت دیده میشود.در عشق سمی، چرخه درد و ناامیدی و استیصال دیده میشود.
قرار نیست که عشق دردناک باشد. در همه روابط درد وجود دارد. اما اگر دردناکی در اکثر اوقات وجود داشته باشد، رابطه عشقی بیمار است.
نتیجه نهایی عشق و رابطه بیمارگونه آسیب و صدمات اجتناب ناپذیر است.
باید واضح اذعان داشت که هیچ مشکلی در تمایل به ایجاد یک رابطه طبیعی و سالم در افراد وجود ندارد. ولی رابطه نباید هدف باشد، بلکه رابطه وسیله و فرصتی است برای رشد و عملکرد بهتر.
پایان یک رابطه، شکست و یا مجازات و مکافات نیست، درس است. درس آسیب شناسی و تداوم زندگی.
درد عشق
o فروید، پایه گذار روانکاوی در یک قرن پیش، معتقد بود که اگرچه همه بشر با عشق زندگی می کنند، شاعران دربارۀ عشق بیش از دیگران سخن گفته اند و آن را بهتر فهمیده اند.
o از موقعی که نوزاد پستان مادر را در دهان می گیرد به محبت مادر دلبسته می شود، و هیچ انسانی نیست که این دلبستگی را به نوعی تجربه نکرده باشد.
o از سوی دیگر، شعر نیازمند تفکر هم هست. قابلیت تفکر شاعر همچون ظرفی است که احساسات اولیه، پر شور و با هیجان شاعر در آن جای می گیرند. در عین حال، شاعر برای شعر گفتن نیازمند آن است که با عمیق ترین احساسات اش در تماس باشد. اینجاست که دوگانگی بین فکر و خودآگاهی از یک طرف و استعاره، نا خود آگاهی و نماد سازی از طرف دیگر در تجربه شاعر متبلور است.
o اگر روانکاوی هدفش این است که از سطحی گری معنی در خود آگاه بگذرد و به عمق بپردازد، حافظ هم در شعرش در پی آن است که از پیام دادن فراتر رود. به کلام دیگر، زبان شاعر بدون این عشق که لازمه شکل گیری خودش است، شعر بودن خود را به فلسفه و علم واگذار می کند. آنچه شعر را هم از نثر و هم از فلسفه و علم جدا می کند، همان درد عشق است.
o در فرهنگ ما ایرانیان همواره موضوع «عشق» از دیر باز عمیقاً ریشه دوانیده است. شعرانی چون نظامی، جامی، عطار، حافظ، سعدی و مولانا، و فیلسوفانی چون ابن سینا، سهروردی و ملاصدرا در این باره سخن گفته اند.
o در غرب نیز از افلاطون تا گوته، شکسپیر و تولستوی، عشق محور ادبیات و فلسفه بوده است. اکنون و در قرن حاضرجای بسی تعجب است که با تمامی قدمت و اهمیت این موضوع، تنها محققین اندکی در سطح جهانی به نظریه پردازی در این خصوص پرداخنه اند و در ایران نیز جز در حوزه ادبیات، تحقیفات اندکی در حوزه روانشناسی به چشم می‌خورد.
o تا کنون این اولین تحقیق در زمینۀ «درد عشق» در اشعار حافظ از دیدگاه روانکاوی می باشد.
o فروید در ۱۹۱۴ سلامت روان شناختی را به طور خلاصه «توانایی عشق ورزیدن و کار کردن» تعریف می‌کند. بالبی در ۱۹۵۰ عشق را به عنوان یکی از نیازهای اولیه روان شناختی در نظر گرفت، که فقدان آن به آسیب روان شناختی منجر می شود .
o بین اشعار حافظ و محتوای رؤیاها و افکار روزمرهِ ما شباهت ها و تفاوت هایی وجود دارد. محتویات آن ها ساختار روانی مشابهی دارند، اما شاعر قابلیت آن را داشته که با روش ادبی خودش توانسته آن قسمت هایی از این محتویات را که از نگاه اجتماع و از زاویه زیبا شناختی کریه و یا شهوانی بودند، با استعاره و روش های دیگر نماد سازی کند.
o بوطیقا یا فنِّ شعر در ترجمه گم می شود، زیرا این عشق اولیه و مادرانه که همگام با سخنوری در زبان مادرانه شکل گرفته، در هر زبان دیگری بی مهر و عاطفه می شود، چون یکتا و بی همتاست، چون انسان از بیش از یک مادر زاده نمی شود. آنچه از او می ماند همه چیز می تواند باشد به جز نخستین بند عاشقانه ای که زبان شاعری هم به او تکیه دارد.
o علم مجموعه چیزهایی است که «می دانیم که می دانیم» و همچنین چیزهایی که «می دانیم که نمی دانیم».
o خرافه آنجاست که واقعاً «چیزی را نمی دانیم ولی به غلط فکر می کنیم که می دانیم».
o بر عکس، شعر همچون رؤیا سفری به ناخودآگاه است، به سرزمینی که شاعر در آن از چیزی صحبت می کند که اندکی از آن را می داند که می داند، ولی بیشتر آن را «نمی داند که می داند» و یاد و خاطره گذشته است؛ آنجا در جستجوی دانستن آن چیزی است که زمانی می دانسته است.
o همان طور که آنچه در رؤیا می گذرد را از درون می دانیم، ولی نمی دانیم که می دانیم. از این جهت شعر، هم از علم و هم از خرافه جدا است. روانکاوی از این رو بسیار به شعر نزدیک و به آن وابسته است.
شکست عشقی و عاطفی
پدیدهِ عشق را از دو دیدگاه بزرگ تعریف می کنند :
1- به عنوان یک اختلال و بیماری
2- به عنوان یک پتانسیل رشدی
در نظریهِ وجودی، عشق جزو اوضاع و احوال حدی یا مرزی تعریف می شود.
اوضاع و احوال مرزی : کلیه پدیده هایی که به انسان تلنگر پایه ای و وجودی می زند و از پایه و اساس زندگی انسان را می لرزاند مثل مرگ یک عزیز یا طلاق .
رولو می عشق را اینگونه تعریف می کند : عشق بهترین جهش وجودی است.
از نظر وجودگراها یک پتاسیل رشدی در عشق نهفته است.
در ادبیات بیمارگونه عشق را به عنوان سندرم تروما یا ضربه عشق می نامند. تروما : ضربه ای که مغز قادر به پردازش آن نیست.
برخی عشق را اعتیاد، برخی یک سوگ، و برخی یک PTSD می دانند.
در رویکردهای هیجان مدار، عشق را یک هیجان در نظر می گیرند.
هیجان ها دو گروهند :
الف – هیجان های اولیه – این هیجان ها پنج دسته هستند : i خشم ii غم iii ترس iv شادی v اضطراب
ب – هیجان های ثانویه – این هیجان ها دو دسته هستند:
1- یک دسته از ترکیب همان پنج هیجان اولیه بوجود می آیند : مثل انتظار و تعجب و خجالت و عشق. مثلاً خجالت ترکیبی از ترس و اضطراب است. مثلاً انتظار ترکیبی از اضطراب و شادی و یا ترکیبی از غم و اضطراب است. مثلاً عشق ترکیبی از شادی ، اضطراب ، غم، خشم است.
دانشمندانی که روی پدیده های هیجانی کار می کنند می گویند: عشق یکی از پیچیده ترین هیجان هاست. در عشق شصت تا هفتاد درصدش هیجان خوابیده است و پدیده ای است که با ذهن ناآگاه ما سرو کار دارد، خیلی از روان درمانگران شناختی رفتاری، پرچم شکستشون در برابر حل کردن موضوع های عشقی بالاست.
2- دسته دوم حالتی است که هیجان اولیه به انسان دست ندهد و یا از آن اجتناب کند: مثل خجالت از خجالت کشیدن (مثلاً قبل از سخنرانی خجالت می کشد که آنجا خجالت زده شود)، مثل ترس از ترس ، شادی از شادی، ترس از خجالت .
عشق های نامتعارف
1- عشق ناگفته
2- عشق به همجنس
3- عشق یکطرفه
4- عشق ابژه ای (چه جنس موافق چه مخالف) : وقتی یک نفر عاشق معلمش می شود.
یک خط خیلی محکمی بین همجنس گرایی و عشق به همجنس وجود دارد. در نود درصد ارجاعات در آموزش پرورش به عنوان همجنس باز به روانشناس، موضوع عشق به همجنس نهفته است نه همجنس بازی.
یک جور عشق به همجنس وجود دارد بنام عشق ابژه ای – یعنی عشق به همجنسی که آن فرد را به عنوان دیگری مهم زندگیش می بیند. طرف ممکن است عشق به معلم ادبیات خودش داشته باشد.
علائم عشق بیمارگونه
نگاه ما امروز به پدیده عشق یک پدیده بیمارگونه است. علائم بیماری عشق سه دسته هستند :
1- در علائم آغازین، در آن اول، تب و تاب زیاد است
2- علایم میانه راه از جایی آغاز می شود که خانواده می فهمد.
3- علائم پایانی جایی است که زمزمه شکست به گوش می رسد.
بیشتر مراجعان در علائم پایانی سراغ روان شناس می آیند ولی در بازنمایی های هیجانی، اگر علائم آغازین را نتوانیم باز کنیم، اصلاً نمی توانیم ارتباط برقرار کنیم.
اول که یک فرد عاشق می شود علائم اولیه آغاز می شود:
1- او هنوز در مرحله تاپ تاپ قلب است
2- هنوز رنگش می پرد
3- از خواب و خوراک می افتد
کسایی که اینجور در عشق می افتند درآوردنشان هم سخت تر است. کسایی که اولین باره عاشق می شوند یا کسایی که در سنین پایین تر این اتفاق برایشان می افتد بیشتر در معرض این علائم هستند. سبب شناسی باعث می شود ما درمانهای بینش محور را روی اینها کاملتر کنیم.
چرا برخی ها بدتر از برخی دیگر عاشق می شوند؟
علائم آغازین
1- از اولی که بحث هورمون مطرح می شود علائم اولیه شروع می شود . از زمان قدیم برای درمان، آدمهایی که عاشق می شدند را کتک میزدند تا از کله اش بیافتد. پس هورمون آزاد میشود و در بدنشان اتفاقاتی نظیر تپش قلب و لرزش اندامها و بیقراری اتفاق می افتد.
عشق سن و سال نمی شناسد.
2- مساله بعدی در علائم، مبهوت عظمت عشق شدن است.
3- مساله بعدی فهم متفاوت از جهان هستی است. یعنی چشم انداز فرد در عشق به جهان هستی عوض می شود.
4- مساله بعدی آرمانی کردن معشوق است. یعنی زیبایی بخشیدن و سواد بخشیدن و فرد معشوق را در خود درونی می کند و میگوید معشوق نیمه من شده و اصطلاحاً می گویند Internalization یا درونی سازی اتفاق می افتد
اولین فردی که کودک آن را آرمانی می کند مادر است و اولین شیی که آن را آرمانی می کند پستان مادر است.
5- اوج گیری خلاقیت ها: همه عاشق ها جمله می نویسند و شاعر و فیلسوف می شوند. آنا فروید می گوید خلاقیت در نوجوانان نوعی دفاع در برابر استقلال است. وقتی خلاق می شود استرس از این جهت که من آدم مستقلی نیستم از بین می رود. اوج گیری خلاقیت یک مکانیسم دفاعی بازگشتی به دوره نوجوانی است.
روانشناسی که روی روانکاوی نوجوانی کارکرده می گوید : کسانی که در مراحل رشد روانی جنسی تثبیت شده دارند در نوجوانی یکبار دیگر این تثبیت های کودکی سرباز می کند. می گوید کسانی که بلوغ خیلی بدی دارند، به این دلیل است که تثبیت شده های بدی در کودکی داشتند. روانکاوها می گویند یک بازنمایی تثبیت ها در نوجوانی است… اوج گیری خلاقیت ها در عشق بازنمایی مراحل روانی جنسی را دربردارد.
6- فزونی گرفتن جسارت عاشق : رانندگی بی پروا می کند. مرزها را می کند. و کلاً عشق جسارت می آورد.
7- ایثار نفس در برابر یکدیگر : در برابر همدیگر ایثارگری می کنند. دیدگاه فمینیستی می گوید در خانم ها بیشتر تشخیص اختلال داده می شود، نمی گوید خانم ها بیشتر اختلال دارند، زیرا می گوید این تشخیص ها توسط جامعه مردسالار داده می شود. برخی روانشناسان می گویند خودافشایی درست نیست زیرا در کشور ما رویکرد غالب روان درمانی شناختی رفتاری است.
رویکردهای هیجان محور شخصیت درمانگر را درگیر می کند. لذا درمانگری که بخواهد هیجانی کار بکند، باید خودشناسی بالایی داشته باشد و از درگیری عاطفی با مراجع نترسد.
مساله اصالت درمانگر در درمان راجرزی ها مطرح می شود و اگر ما آدم اصیلی باشیم ، مراجع اصیل بودن را از ما یاد می گیرد. اصیل یعنی واقعاً خودت باشی…
خودافشایی در درمان جا دارد و هرجا و هر زمان و هرچیزی نمی شود.
در کلیه مشاوره ها سه موضوع: i چه بگوییم؟ ii چه وقت بگوییم؟ iii چگونه بگوییم ؟ مطرح است.
علائم میانه راه
1- دخالت خانواده ها شروع می شود.
2- وحدت یابی عاشق و معشوق (یک روح در دو بدن).
3- عادت کردن به یکدیگر : آنقدر به هم عادت می کنند که احساس می کنند بدون هم نمی توانند زندگی کنند.
4- افزایش خودافشایی : خودافشایی هایشان زیاد می شود، طوریکه احساس می کنند چیزی نیست که به هم نگفته باشند.
5- لمسی شدن رابطه.
نیچه می گوید هیچ دو انسانی با یکدیگر ارتباط برقرار نمی کنند، مگر آنکه یکی از آنها بخواهد از طریق آشکار یا پنهان قدرتش را بر دیگری تحمیل کند. علوم انسانی روی اکثریت کار می کند نه همه. باید مرزبندی رابطه ها آموزش داده شود.
6- برخورد گزینشی با دین. یعنی برای دین گزینش قائل می شوند. یعنی قسمتهایی از دین را حذف و یا انتخاب می کنند.
7- شباهت یافتن به یکدیگر. می گویند ما چقدر مثل هم شده ایم و چقدر شبیه هم فکر می کنیم.
8- احساس مالکیت در عشق. به اینجا می رسند که می گویند تو فقط مال منی و کسی دیگر حق ندارد به تو نگاه کند.
9- در اواخر رابطه که زنگهای خطر زده می شود، تغییر جایگاه زن از مسند ناز به نیاز. در ادبیات عرفانی زن مظهر ناز است و مرد مظهر نیاز است و در آخر رابطه معادله برعکس شده است. اگر کسی اختلال شخصیت داشته باشه و بعد در دام عشق هم بیافتد، اول باید اختلال درمان شود

برچسب: نویسنده: 3000am تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:31

صفحه بندی